چقدر دنیای پست و مردم فراموش کاری شدیم و چقدر ما آدم ها سرگرم حساب وکتاب زندگی و اول ماه را به آخر ماه رساندن هستیم آنقدر مشغولیم که یادمان می رود کجا هستیم و کی، چه اتفاقی افتاده ؛ درست سه سال پیش ۱۵ آذرماه فاجعه سقوط هواپیمای مردان خبر جان آنها را گرفت و آه از نهاد ما برآمد؛حالا در سومین سالگرد پرکشیدن شان آنقدر گرفتار روزمرگی شده ایم و آنقدر در چه کنم چه کنم های زندگی دست و پا می زنیم که حتی فرصتی برای مرور خاطره های تلخ و شیرین زندگی نداریم.
البته شرایط به گونه ای چیده شده که حتی اجازه تامل و فکر کردن نداریم و نتیجه آن را هم می بینیم ؛ می بینیم که یادمان رفت روز دانشجو ، یادمان رفت مرگ نا عادلانه فاطمه پژوه که برای دفاع از دختر بی پناه پس از ده سال آوارگی درزندان به دار آویخته شد و یادمان رفت یادی کنیم از همکاران خبرنگارمان در سالگرد پر کشیدن شان.
و یواش یواش یادمان می رود که کجا هستیم و چه می کنیم و از همه بد تر که متوجه آدم کوکی شدن خود و سوزاندن عمر در سرزمین زنگار بسته نیستیم و همچنان مشتاقانه به این زندگی نکبت بار ادامه می دهیم .
+ نوشته شده در شانزدهم آذر 1387ساعت 9:20  توسط پریسا
|
بگذریم که امروز چه حالی دارم ، کجا نشستم و به کی و به چه فکر می کنم .
من امروز در تحریریه آفتاب پشت به پنجره چوب کاری شده که بوی رنگ چوب در فضای خاکستری ذهنم پیچیده نشستم و به مانیتورهای مشکی پوش نگاه می کنم که به احترام اندیشه کلاه از برداشند و سری از روی تواضع فرود آوردند .
اما چه حیف! اندیشه با صورتی زخمی و پلاسیده تنها به مانیتور چشم دوخته و با نگاهی به رنگ دود در حالی که انگشت حیرت حوادث را به دهان می گزد هر روز صبح دستان خواب آلودش را بر دکمه های کیبورد می رقصاند تا شاید برخلاف نگاه مصطفی مستورکه می نویسد "روی ماه خدا را ببوس" اینبار خدا تا شود تا روی ماهاندیشه را ببوسد.
اندیشه این روزها هیچ در فکر باز افرینی و ایده پروری نیست دریت مانند روزی که در خلوت تنهایی خود به دیگر اندیشه ها فکر می کرد که یا رفتند یا سوختند و یا خشکیدند بدون اینکه حتی سنگ قبری برای نشانی باشد.....
+ نوشته شده در بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 13:53  توسط پریسا
|
تازه حالم خوب شده بود و از سرزمین رویا ها و آرزوهای ریز و درشتم پا به تهران پر از نکبت و ترافیک گذاشته بودم و در خیال سرزمینم رویا می بافتم تا اینکه امروز صبح زود وقتی داشتم از خانه بیرون می زدم یک عالمه غم مثل موریانه به جونم افتاد و با خودم گفتم خدایا کمکم کن تا فقط تحمل کنم فقط ت...ح...م...ل .
وای که چقدر دوست دارم در عرق ریزان گرمای جزیره همیشه کیش خودم را به دریای خلیج فارس می سپردم و با خیرگی آسمان آفتاب سوخته را می پاییدم و در زلالی آب دراز به دراز می افتادم و مرجان های سفید کنار ساحل را دانه دانه به شماره با چشم و ذهنم می بلعیدم و به خاطره می سپاردم برای روزی مثل امروز که به تکرار ثانیه ها و دقایق افتادم.
روزی که با چشمان حسرت بار و پر اشکم به جزیره می گفتم نمی خواهم ترکت کنم اما مجبورم به این روز و این غم و این ناله فکر می کردم وای که من دیوانه تکه ای از سرزمین رویایی ام با گرمای جهنمی اش هستم و بس.
+ نوشته شده در هفتم مرداد 1387ساعت 13:46  توسط پریسا
|
تصور کن یک نقاشی ، یک در، موبایل ،تلفن، ساعت ، زنگوله ، ماشین ،آهن، هونگ، لیوان، قطار ، رادیو ، تلویزیون ، سه تار ، ساز دهنی ، نی لبک هستی و داری ؛ که هم درت زنگ داره ، هم موبایلت زنگ داره ، هم ساعتت زنگ داره ،هم ماشینت بوق داره ، هم آهنت پتک داره ، هم هونگت بنگ داره ، هم لیوانت آب داره ، هم قطارت سوت داره ، هم رادیوت ونگ داره ، هم تلویزیونت آخوند داره ، هم سه تارت کوک داره هم سازدهنی ات نفس نداره ، هم سنتورت سیم نداره، هم مضرابت جون نداره ، هم نقاشی ات بوم نداره، هم سینمات پرده نداره، هم تئاترت صحنه نداره ، هم خیابونت پل نداره ، هم ماشینت سهمیه نداره ، هم رئیس جمهورت عقل نداره، هم دیوان شعرت حافظ و سعدی نداره ، هم داستان کوتاه ات نقطه نداره ، هم رمانت ناشر نداره ، هم دیبا عاشق نداره ، هم انسان ارزش نداره و هم تو گور نداری .
پس با این اوصاف می شه حدس زد که تو یک ..............
+ نوشته شده در بیست و یکم خرداد 1387ساعت 16:9  توسط پریسا
|
خیلی دلم می خواست کاغذ کاهی ام اینجا بود و تمام صفحات کاه گرفته اش را با رنگ آبی ی آسمان ، خاکی می کردم تا بدانی و بدانم که آسمان غبارگرفته با ابرهایی به رنگ تو را چقدر دوست دارم و بیشتر دوست خواهم داشت اگر در کویر ذهنت آهسته آهسته قدم از قدم برمی داشتم و در هوای ابرگرفته ذهن و زبانت تنفس می کردم.
دستم بگیر تا برای یکبار هم شده چشم در چشم هم بدوزیم و بدانی و بدانم که تویی روبرویم -که بازهم مثل گذشته ، حال و شاید روزگاری که هیچگاه نیاید و نبینیم اش-؛درست در آن سوی جیوه های نقره ای نشسته ای ...یا ...؟ و شاهد باشیم که تو من نیستی و من شاید تو باشم برای لحظه ای !
و بدانم چرا دلگیر و خیره ایستاده ای و کوبه آیینه را می کوبی با چشمان بسته .
بفهم، ای تو ،که من هستم و در دنیای مجازی خبری از من نیست و من نیستم از آن تو ... شاید.... از آیینه بیرون نیا.
من آمده ام برای تویی که می خواهی دوست دارم دست در دست با هم قدم از قدم برمی داریم و به گور بزرگ دسته جمعی پیش رویم.
+ نوشته شده در پنجم اردیبهشت 1387ساعت 14:33  توسط پریسا
|
نای و نی ام شکسته بی تو کجا گریزم
صد بار ز تو گریختم اینبار کجا بزیم
این شعر را همینجوری نوشتم از کارهای خودم به شیوه تقلید از مولانا است. نمی دانم چرا بد از مدتها دلم خواست هم مولانا بخوام و هم وبلاگم را به روز کنم البته این دومی از اولی هم مهمتر می دانی چرا؟ برای اینکه در سیاه چال زندگی وقتی که مجبوری از صبح خروس خوان با هزار ترس و لرز از خواب ناز بپری –به عمل پریدن دقت شود لطفا- برای یک لقمه نانی که با هزار منت و اما و اگر آخر ماه تحویلت می دهند و فقط برای اینکه سرساعت کارت بزنی که هشتت نشه هشت و شانزده دقیقه ؛ آن وقت می فهمی که سالروز تولدت تا چه اندازه بی معنی و خنده دار است و از آن خنده دار تر نبود وقت کافی برای به روز شدن.
همه این ریسمان را بافتم برای اینکه به همه بگم امروز روز تولدم است البته ناگفته نماند که بعد از مرگ مهران و نامه نوشته های سارا در بلاگ مشترکشان که هر وقت می خوانم زاد و رودم را آتش می زند و یا مرگ تاسف بار فیروزه جلالی و تصور اینکه وقتی سگ تکه و پارش می کرده در چه حالی بوده و حتی تصور اینکه هنگام دریده شدن زنده بوده یا نه؟ نابودم می کند و بعد از فکر کردن به این واقعیت تلخ زندگی یعنی مرگ ، روز تولد واقعا بی معنی است.
تصور کن وقتی وارد 28 یا 29 سالگی می شی و می بینی که هنوز بی آینده ای و تمام روزگار را مانند گذشته طی می کنی و می بلعی دیگر زندگی و یا زنده بودن معنی ندارد و شاید تنها انگیزه این زندگی و خوشحالی از اینکه یک سال از بهار زندگیت گذشت و بهار دیگر را آغاز کردی ولی همچنان امیدواری – حدالقل برای من- امید و آروزی داشتن فرزندی از نهایت وجود و شیره خودت است که حتی فکر کردن به تولد این موجود دیوانه ات می کند و این دیوانگی بسیار لذت بخش و در عین حالی دست نیافتنی است. و چه حیف و افسوس برای این همه تمنا.
خلاصه اینکه من متولد شدم در تاریخ بیست و هشت فروردین 1359 و دوست دارم این شکوه را و همیشه قبطه می خورم به مادری که از وجودش سر درآوردم و مادری که برایم مادری کرد . چه بزرگ است و با شکوه.
پی نوشت : از تمام دوستانی که مرا یاری کردم تا در 28 سالگی احساس بیهودگی نکنم سپاسگذارم. از مهناز عزیز که غافلگیرم کرد، از محمد تاجیک که فراموش نکرد و البته تشکر ویژه از جهانم برای اینکه همیشه به رویم می خندد ، و دست آخر سپاس فراوان از دبیر سرویس وارسته ام که با یک روز مرخصی استحقاقی هدیه بی نظری به من داد برای فکر کردن به همه سالهایی که گذشت تا بتوانم مجالی پیدا کنم برای نوشتن این چند خط والبته باقی آن را در دل بزرگم جا دادم .
دست آخر از بابت این همه خودشیفتگی از همه دوستان و عزیزان پوزش می خواهم.
+ نوشته شده در بیست و نهم فروردین 1387ساعت 3:4  توسط پریسا
|
سفر زود هنگام مهران قلسمی بدجوری تلخم کرد وقتی فکر می کنم که سارای غزیز چطورنباوانه به پبکر بی جان دوست و همدم خود نگاه می کرده و با چه حس و انگیزه بالای خبر رفتن یار را گفته و نوشته دلم به درد می یاد .
مهران را از سال های اعتماد می شناختم روزهایی که مسئولیت ترجمه صفحات داخلی بخش بین الملل را داشت و پس از آن تقریبا چیزی به خاطر ندارم و در جای دیگر با هم همکار نبودیم اما به هر حال می دانستم که مثل همه ما گوشه ای مشغول اشت تااینکه امروز در یکی از روزنامه ها مطلبی درباره مرگ مهران خواندم اول بارم نشد و فکر کردم که یک شوخی احمقانه است اما نه یک شوخی دراحمقانه ترین شکل مکن نمی تواند تا این اندازه تلخ باشد.
برای یافتن صحت خبر سراغ sms رفتم اما قبل از آن دیدم که پیامک کوتاهی آمده و خبر تلخ مرگ مهران را داده است ؛ با پیگیری های خبر متوجه شدم که متاسفانه خبر درست است و بعد هم روزنامه اعتماد ملی و عکس زیبای مهران از روز تولدش درفروردین ماه 86 در اعتماد ملی و عکس مهران با آن خنده زورکی در روز تولد و بعد هم شمع هایی که به زور ویزور دوربین سپهوند عدد 30 را نشان می داد و در ادامه احتمالا جشن باشکوهی که برگزار شده بود.
به هر صورت خیلی تلخ بود تلخ تلخ ....
فردا روز وداع با این مرد خوب خبر در عرصه بین الملل است ....روز تلخی است اما... چه باید کرد؟
+ نوشته شده در بیستم دی 1386ساعت 1:45  توسط پریسا
|
من آبستن دردم ،دردی گندیده و عشقی فرسوده .
ویار داردم ، ویار حسرت ، دل شاد چشمان خندان و زبانی پر از ورد دوستت دارم گفتن ها!
اما دریغ .کسی نیست که این همه ویار و نوخواستگی هایم را باز پس گرداند.
نمی دانم در کجا و کدام مطبخ زنگار بسته و در چه وقت از زمان بود که خودم را به تاریخ سپردم و تمام رهایی و رعنایی ام در جوانی به دست باد دادم!؟
دلم می سوزد خیلی. برای خودم و تمام شماهایی که آبستن روح آلوده زمانه هستید و مجبوریم به جای نه ماه نود سال این آبستنی را سر دل داشته باشیم ؛ تا شاید روزی از راه برسد که تمام این نکبت را یکجا به گور ببریم.
و من چه مشتاقانه می خواهم ازآبستن تن و زمانه ای که در آن گیر کرده ام رهایی یابم ....
شاید تا سه سال دیگر ....
+ نوشته شده در سوم آذر 1386ساعت 1:4  توسط پریسا
|
گاهی اوقات دودلی و تردید و بعد یک تصمیم قاطع خیلی هم بد نیست. وقتی مطلع شدم گروه موسیقی آریان برای اعلام برنامه های آتی خود نشست مطبوعاتی گذاشته، رفتن و گزارش تهیه کردن از چگونگی فعالیت های این گروه را خیلی جدی نگرفتم _ راستش هیچ وقت گروه های موسیقی پاپ به خصوص گروه هایی که با موسسه ترانه شرقی کار می کنند را جدی نگرفته ام _ و خلاصه اینکه هوای رفتن به این نشست را از سرم بیرون کردم و به دلیل تراکم کاری که در خبرگزاری داشتم ترجیح دادم خیلی محکم و جدی سرجای خودم بنشستم.
ساعت حدود 12 بود تلفن زنگ زد مجید رئوفی یکی از همکاران خوبم سراغ گرفت که می آیم یا نه؟ گفتم که نمی توانم و کار دارم ولی دیدم اصرار می کند و می گوید که به لحاظ خبری نشست خوبی خواهد بود، پرس و جو کردم. گفت که نپرس چون می خواهیم برای همکاران مطبوعاتی یک سورپرایز بزرگ باشد.
این هم عکس خواننده های گروه موسیقی آریان با کریس دی برگ
خلاصه اینکه بالاخره فهمیدم داستان از چه قرار است. مسعود رجب پور سرپرست گروه موسیقی امکانی فراهم کرده که گروه موسیقی آریان همراه با "کریس دی برگ" قطعه "صلح " با مضمون محبت و باورهای انسانی را تهیه و تولید کند.
انصافا خبر خوب و وسوسه برانگیزی بود. به سختی می توانستم تصمیم به نرفتن بگیرم. خلاصه اینکه در یک چشم بر هم زدن تصمیم گرفتم در این نشست حاضر شوم و تقریبا با 20 دقیقه تاخیر به دوستان خبرنگارم پیوستم و این نشست خبری پر تردید آغاز شد.
مسعود رجب چور خبرهای داغی از آریان و کریس دی برگ داشت او گفت که قطعه "صلح" سه دقیقه و بیست و دو ثانیه است در آلبوم چهارم این گروه منتشر خواهد شد تمام این اطلاعات را تا اندازه ای می دانستم دنبال خبر تازه تری می گشتم و همین طور که در ذهن برای طرح سئوال بازی می کردم یکی از چهارخبرنگار پرسید آیا این خواننده ایرلندی برای برگزاری کنسرت به تهران می آید؟
مدیر عامل موسسه ترانه شرقی در پاسخ به این سئوال گفت که به احتمال زیاد اوایل دی ماه مقدمات سفر "کریس دی برگ" برای برگزاری یک کنسرت بزرگ فراهم می شود.
می دانم باور کردن این خبر و صحت برگزاری کنسرت "کریس دی برگ" و گروه موسیقی آریان خیلی سخت است. اما این خبر را شنیدیم و به قولی مخابره کردیم و نکته جالب تر اینکه مسعود رجب پور قطعه صلح محصول مشترک گروه آریان و این خواننده ایرلندی را برای خبرنگاران حاضر پخش کرد که انصافا شنیدنی و به نوعی حس نوستالژِیک خوبی به شنونده می داد به هر حال باید منتظر ماند و دید که چه می شود.
+ نوشته شده در بیست و دوم آبان 1386ساعت 1:11  توسط پریسا
|
خاطرات زود و دیرگاهی بدجوری دامن ذهن و خیال و خاطر همه ما را می گیرد و آنقدر پاپی آدمیزاد می شود که اگر نخواهی هم مجبوری لحظه ای بایستی و به زور هم که شده به این خاطرات لبخندی از سر تلخی بزنی. یکی از سخت ترین دورانهای کاری من کار در روزنامه آرمان با همه خوشی ها و ناخوشی هایش بود و تنها خاصیت شرایط سخت آن - با وجود همه سختی هایش- این بود که به آدمی آرمان ستیز تبدیل شدم. خلاصه اینکه همه این قصه ها را بافتم تا فالی را که م. حسن بیگی همکار خوبم در آن دوران برایم گرفت را برای شما نیز بگیرم.
ـ در خط کف دستم کولی!
چه نوشتهست مگر
که چنین خیره در آن مینگری؟
کولی پیر، که ته ماندهای از یک ایمان
درنگاهش جاری است
مهربانانه به من مینگرد:
ـ در خطوط کف دستت ای مرد
سایه خاطره گمشدهای میبینم
ـ گمشده؟
من به تعجب گفتم.
کولی پیر، لبانش جنبید:
ـ آری، اما دوسه روز دیگر
یا دو فصل دیگر
یا دو سال دیگر
دفتر خاطرههای تو ورق خودهد خورد
وکسی می آید
شاخهای از زیتون
به همه میبخشد
و تو خواهی فهمید
زندگی را، که حقیقت دارد.
+ نوشته شده در شانزدهم آبان 1386ساعت 22:49  توسط پریسا
|